Explore these ideas and much more!

مثل همیشه تاریخ  غبطه به دیروز، باید نتیجه‌اش در امروز ما دیده بشه و اصلا نگاه به گذشته برای حرکت حال ماست.   اما متاسفانه خیلی‌ها فقط حسرت می‌خورن و هیچ حرکتی برای جبران و یا زنده نگهداشتن اون روحیات نمی‌کنن.  بدتر اینکه به هر وسیله القاء می‌کنن، که   همه چیز، با تموم شدن جنگ، تموم شد.  دلسرد و ناامید کردن نسل جوان، یکی از اهداف دشمنه .  اصلا، کی گفته اون زمان همه چیز و همه کس خوب بوده ؟  رهبرعزیز می‌فرمایند:  "جوونای خوب امروز، به مراتب از جوونای دیروز بهترند و بیشترند"  اون زمان هم مثل…

مثل همیشه تاریخ غبطه به دیروز، باید نتیجه‌اش در امروز ما دیده بشه و اصلا نگاه به گذشته برای حرکت حال ماست. اما متاسفانه خیلی‌ها فقط حسرت می‌خورن و هیچ حرکتی برای جبران و یا زنده نگهداشتن اون روحیات نمی‌کنن. بدتر اینکه به هر وسیله القاء می‌کنن، که همه چیز، با تموم شدن جنگ، تموم شد. دلسرد و ناامید کردن نسل جوان، یکی از اهداف دشمنه . اصلا، کی گفته اون زمان همه چیز و همه کس خوب بوده ؟ رهبرعزیز می‌فرمایند: "جوونای خوب امروز، به مراتب از جوونای دیروز بهترند و بیشترند" اون زمان هم مثل…

شب عملیات کربلای چهار بود. من از کنار ستون همین‌طور کمرخم می‌رفتم. گلوله می‌اومد. یکی از بچه‌های غواص زد به پام.  گفتم: چی میگی؟ گفت‌: پسره جلوییت تیر خورد![ خودش نگفت ] رفتم جلو گفتم: تیر خوردی؟ نه دلبریان چیزی نیست میام. گفتم: تیر خوردی دستت رو از تو طناب دربیار برو عقب. گفت: نه گفتم : برا چی میخوای بیای؟  گفت: من کمک آرپی جی زنم؛ گلوله آرپی‌جی ها همراه منه، اگه نیام آرپی‌جی زن گلوله کم میاره، میام خط می‌شکنم با قایق هایی که مجروح‌های خط رو میارن، با اونا میام عقب…

شب عملیات کربلای چهار بود. من از کنار ستون همین‌طور کمرخم می‌رفتم. گلوله می‌اومد. یکی از بچه‌های غواص زد به پام. گفتم: چی میگی؟ گفت‌: پسره جلوییت تیر خورد![ خودش نگفت ] رفتم جلو گفتم: تیر خوردی؟ نه دلبریان چیزی نیست میام. گفتم: تیر خوردی دستت رو از تو طناب دربیار برو عقب. گفت: نه گفتم : برا چی میخوای بیای؟ گفت: من کمک آرپی جی زنم؛ گلوله آرپی‌جی ها همراه منه، اگه نیام آرپی‌جی زن گلوله کم میاره، میام خط می‌شکنم با قایق هایی که مجروح‌های خط رو میارن، با اونا میام عقب…

سبک فرماندهی  توی چادر فرماندهی گردان یاسین  نشسته بودیم....  فرمانده گردان آقاجلیل از راه رسید...  تا چشمش به کلمن پر از آب یخ افتاد ، بلافاصله و بدون هیچ مکثی کلمن رو با عجله برداشت و بطرف چادر بچه ها رفت! اصلا فرصت نداد ما حرفی بزنیم  طولی نکشید، آقاجلیل برگشت....  همه ساکت بودیم ....  تا اینکه یکی از بچه ها پرسید، برادرجلیل کلمن آب رو کجا بردید؟  جلیل یه نگاهی کرد، گفت :  مثل اینکه امروز یخ برا گردان نیاوردن ، آبخوری بچه ها یخ نداشت، از صبح آب گرم میخوردن. کلمن آب سرد رو کنار بشکه آبخوری…

سبک فرماندهی توی چادر فرماندهی گردان یاسین نشسته بودیم.... فرمانده گردان آقاجلیل از راه رسید... تا چشمش به کلمن پر از آب یخ افتاد ، بلافاصله و بدون هیچ مکثی کلمن رو با عجله برداشت و بطرف چادر بچه ها رفت! اصلا فرصت نداد ما حرفی بزنیم طولی نکشید، آقاجلیل برگشت.... همه ساکت بودیم .... تا اینکه یکی از بچه ها پرسید، برادرجلیل کلمن آب رو کجا بردید؟ جلیل یه نگاهی کرد، گفت : مثل اینکه امروز یخ برا گردان نیاوردن ، آبخوری بچه ها یخ نداشت، از صبح آب گرم میخوردن. کلمن آب سرد رو کنار بشکه آبخوری…

Pinterest
Search